برچسب: مینیمال,
نویسنده: مینا نظری
حکایت:
- شیخ مریدی تکنیکالیست را بفرمود: فلان سهم را برایم تحلیل کن!
+ مرید گفت: ای شیخ! جوری تحلیل کنم که بخرید یا بفروشید؟!
- شیخ خشتک خود را بخاراند و خندید و گفت: پدر سوخته!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری
حکایت:
دوستی را دیدم زانوی غم بغل گرفته و در صف فروش نشسته و مشغول شمردن صفرهای حجم صف فروش.
گفتم چه میکنی؟ گفت: دارم آفتاب میگیرم [و فحشی حواله بنمود بیتربیت]!
گفتم خوشا به حالت و بَدا به حالت؟ و قبل از شنیدن فحش کشدار بعدی الساعة اضافه کردم: «خوشا به حالت اگر طبق استراتژی در صف نشستهای و بدا به حالت اگر صف فروش تو را به صف فروش نشانده» و در افق محو شدم!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری
حکایت:
روزی شیخ در خیابان انقلاب قدم میزد که جوانکی از او پرسید: «ای شیخ! منابعی معرفی فرما که خود را و بورس را بشناسم». شیخ لیستی از کتابهای معرفی شدهی وبلاگ و سمینارهای هلاکویی و ترجمههای یارو سپهریان را به او معرفی همیفرمود! جوانک گفت: «اوه! خیلی زیادند. چیز فشرده و مختصرتری نیست؟!». شیخ گفت: چرا، سورهی الرحمن!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری
برچسب:
نویسنده: مینا نظری
حکایت:
- جوانکی نزد شیخ آمد و گفت: ای شیخ! من که پولی ندارم؛ ولی شما مرا راهی بنما که با سفتهبازی در بورس بار خود را ببندم و بروم که شنیدهام پول در آنجا فراوان باشد!
- شیخ خودکاری از نیام برکشید و آدرس مطب یک روانکاو خوب را در کف دست راست جوان نوشت و مبلغی کمکهزینهی درمان در دست چپ او گذاشت و به ادامهی مطالعات خود در باب روانشناسی بازار مشغول گشت!
برچسب:
نویسنده: مینا نظری
برچسب:
نویسنده: مینا نظری